فهرست بستن

زمانِ درستِ تصمیم‌گیری…

دیگر هیچ چیزش شبیه به گذشته نبود.

به کتاب‌های نخوانده‌اش نگاه می‌کند.
به گیلاسِ نیمه پرش.
به قاب عکسی که عکسی ندارد.
و به پاکتِ سیگارش که به سمت خالی شدن می‌رود.

در اتاقی مملو از سکوت و تنهایی به تصویر خودش در آیینه‌ی کوچک مقابلش نگاه می‌کند.

چین‌ِ اخمِ بینِ دو ابرویش عمیق‌تر شده است.

گویی هر چه اندوه سنگین‌تر می‌شود، عضلات هم عمیق‌تر خط می‌اندازند بر صورتش.

با سنگینیِ مبهمی دست‌هایش را بر روی میز تکیه می‌دهد و با فشاری از سر خستگی بلند می‌شود و به سمت در می‌رود.

می‌داند که مدت‌هاست به انتظارِ بیهوده‌ای در این اتاق نشسته است.

دیگر نمی‌تواند حقیقت را انکار کند.

وقتِ ترک کردنِ اتاق است.

با پاهایی که گویی وزنه‌هایی ده کیلویی به آن بسته‌اند، به سختی به سمت در می‌رود.

می‌داند که همیشه تصمیم گرفتن سخت است و هیچگاه نمی‌تواند چیزی را تغییر دهد اگر همچنان در اتاقی منتظرِ آمدنِ کسی بماند.

می‌داند وقتِ ترک کردنِ کتاب‌های نخوانده، گیلاس نیمه‌پر، قاب عکسِ خالی، پاکت سیگار و اتاقی ساکت است.

دستگیره‌ی در را که می‌گیرد، می‌گرید.

گریستن تنها مرهم است.

مرهمِ دردِ خداحافظی.

خداحافظی با هر چه که نیمه پر بود، ناخوانده بود، خالی بود.

خداحافظی با هر آنچه که در آن اتاق بوی انتظار را می‌داد.

از اتاق بیرون می‌رود.

و اتاق با تمام ناتمام‌های درونش به قعر دره‌ای عمیق و تاریک سقوط می‌کند.

حالا او می‌داند که چرا مدت‌ها در آن اتاق منتظر بوده است، باید اینقدر منتظر می‌ماند که به این لحظه برسد و دیگر برنگردد. گویی زیاد منتظر بودن با دیگر برنگشتن رابطه‌ی مستقیم دارد.

او دیگر به آن اتاق برنخواهد گشت.
او دیگر به آن اتاق برنخواهد گشت.
او دیگر به آن اتاق برنخواهد گشت.

و اتاق دیگر نمی‌تواند از انتهای آن دره نجات پیدا کند.

آن دره، انتهای دنیا بود.

او با انتهای دنیا خداحافظی کرده بود و با تمام خستگی‌اش به سمت زندگی حرکت می‌کرد.

آن اتاق از او کسی ساخت که هیچ شباهتی به گذشته‌اش نداشت.

از او فردی خسته اما مصمم ساخت که فهمید، زمانِ تصمیم‌گیری‌های درست هیچگاه از راه نخواهند رسید و او خودش مسیٔول تمام کردنِ انتظار‌های بیهوده است.

آن اتاق، بهترین آموزگارش بود.

پی نوشت: زمانِ درستِ تصمیم‌گیری در درونِ شما اتفاق می‌افتد. زمانی که شواهد را ببینید و حقیقت را انکار نکنید، تصمیم‌های شفافی خواهید گرفت حتی اگر از شدت غم و خستگی چاره‌ای جز گریستن نداشته باشید.

“پونه مقیمی”

هنوز می‌توان…

برای فراموش کردن تو و فراموش کردن خودم دست به هر کاری می‌زنم.

اغلب هم کارهای دور از ذهنی که شاید به عقل هیچ جن مجنونی هم نمی‌رسد.

مثلا فکر کردن. زیاد فکر کردن.

برای خودم هزاران فکر جورواجور با تصویرهای منحصر به فرد درست می‌کنم.

مثلا تصور می‌کنم صدای فروریزش آبشاری بلند در گوش سنگی کوچک ته رودخانه چگونه است؟

یا فکر می‌کنم اگر عقاب بودم دوست داشتم به خورشید نزدیک شوم یا نه؟

یا مثلا فکر می کنم اگر کوه قلب داشت، نبضش را کجا باید اندازه می‌گرفتیم؟ دامنه یا نوک قله‌اش؟

یا فکر می‌کنم این من هستم که برای دیدن نیاز به عینک دارم یا عینکم برای دیده شدن نیاز به کسی دارد که استفاده‌اش کند.

ببین! خودم هم می‌دانم همه این خزعبلات اندازه یک آبنبات چوبی هم ارزش ندارند.

در عمل ولی به من آرامش می‌دهند. سرم را گرم می‌کنند.

مثل یک قطار تنهایی‌ام را از مکانی به مکان دیگر، از جسمی به جسم دیگر، از حالی به حال دیگر جابجا می‌کنند.

کاری می‌کنند که وقتی آخر شب همه را دور ریختم و باز به ماجرای عجیب و غریب خودمان رسیدم، فکر کنم گرچه با من و کنار من نیستی

ولی هنوز می‌توان به آن خانه کوچک سفید بالای تپه فکر کرد.

هنوز می‌توان برای غواصی ته اقیانوس آرام ذوق داشت.

هنوز می‌توان برای سفر به نپال پس انداز کرد.

هنوز می‌توان در صندوق‌های چوبی ریحان و مرزه بکاریم و کنار دیوار حیاط خلوت بچینیمشان.

هنوز می‌شود اسم دختر انتخاب کرد، دو تا، یکی از آنها حتما دریا یا شاید گندم یا شاید یک اسمی که دخترمان را هم مثل خودمان به ماه نزدیک کند.

آه محبوبم! فکر کن هنوز هم می‌شود به رانندگی در شب و به پیراهن آویخته ماه بر جاده فکر کرد.

از کتاب راس ساعت هیچ “نیکی فیروزکوهی”

بگذاریم دخترانمان قد بکشند…

زیاد پیش می‌آید بپرسند/بپرسیم چرا در تاریخ زنان پیشرو دانشمند، فیلسوف، نقاش، نویسنده، موسیقی‌دان، فیلم‌ساز و… تاثیرگذار زیادی وجود ندارد. جواب واضح است.

قرن‌ها به زن‌ها گفته شده احمق، ضعیف، ترسو، کم‌عقل و ناتوان‌اند و به دنیا آمده‌اند تا مطلوبِ مردی باشند و باردار شوند و محصول بدهند و به جمعیت خانواده و قوم اضافه کنند.

زنانی که ازشان انتظار می‌رفت/می‌رود همه‌ی عمر به چگونه زنده نگه داشتن فرزند و چگونه در مشت نگه داشتن شوهر و چگونه پاک نگه داشتن منزل و چگونه سیر نگه داشتن شکم فکر کنند، چه طور می‌توانستند چیزی باارزش ورای جعبه‌ی تنگ‌شان خلق کنند و صدای درونشان را به گوش کسی برسانند؟

هر روز به دختران‌مان بگوییم قوی و باهوش‌اند و لحظه‌های عمرشان باارزش است و باید شجاعت خطر و تجربه کردن و آموختن داشته باشند. بگذاریم قد بکشند و جعبه را سوراخ کنند. آن بیرون، جهان وسیعی برای زندگی کردن است.

“آنالی اکبری”

مرزی میان فرهنگ و بی فرهنگی…

کورونا شکاف فرهنگی عمیقی میان آدم‌ها ایجاد کرده، به‌طوری که بافرهنگ‌‌ترها در اقلیتی انگشت‌شمار و با فاصله از سایرین، ایستاده‌اند.

عده‌ای آروغ مردم‌داری می‌زنند و بانیِ اجتماعات و دورهمی‌های بزرگ می‌شوند و مدعی‌اند هرچه بود، تمام شده و همه چیز به روال عادی‌اش برگشته و ماسک، چیز مضحکی‌ست، از عزیزان دور ماندن و رفت و آمد نکردن چیز مضحکی‌ست و استدلال علمی آوردن و رعایت فاصله‌ی فیزیکی، چیز مضحکی‌ست!

حقیقت تلخ است، اما

مضحک، کسانی‌اند که نه علم و منطق را باور دارند، نه به آگاهی و شعور، اعتقادی،

مضحک کسانی‌اند که در قرن بیست و یکم، بینش قرن سومی دارند،

مضحک کسانی‌اند که هنوز هم دور هم جمع شدن را دلیل واضحی بر اجتماعی بودنشان می‌دانند و آدم‌های خارج از دایره‌ی ناامن خودشان را منزوی می‌خوانند.

اما حقیقت همیشه بعد از فاجعه، آشکار می‌شود.

بدون شک، آنان که این همه‌گیریِ جهانی را باور ندارند و در این شرایط هم عشوه‌ی مروت و مردم‌داری می‌آیند و تشکیل اجتماع می‌دهند، از فقر فرهنگی عمیقی رنج می‌برند.

فهمیدن، دردناک است، همرنگ جماعت نشدن دردناک است و تنها ماندن در مسیرهای درست، دردناک‌تر.

شاید در هیچ برهه‌ای از تاریخ، مرز میان فرهنگ و بی‌فرهنگی، تا این اندازه محرز نبوده.

“نرگس صرافیان طوفان”